کاربست اصول فقه در زندگانی (شماره ۱)
این رو توی وبلاگ ایرانیم نوشته بودم امروز عصر و اینجا منتشرش میکنم برای خالی نبودن عریضه.
![]() |
| از این خانوم لیدی جاستیس خیلی خوشم میاد جدی. |
همانطور که سابقا گفته بودم، این بلاگ باید برای موارد اضطراری مورد استفاده قرار بگیره. اما خب عافیت به آدمی مزه میکنه و من تنها کسی نیستم که دامنم رو بهش آلوده کردم. فارغ از این، دارم تلاش میکنم بلاگرم رو عاطفی، بلاگ اصلیم رو علمی-حرفهای و اینجا رو دمدستی نگهدارم. پس خیلی هم کار بد و غیرعاقلانهای نکردم.
و اما بعد؛
اکثر مردم اسم فقه را که میشنوند یاد مصاحبه احکام و یک سری قاعده بیمزه میافتند که البته حق هم شاید داشته باشند اگر جهل و نادانی را حق بدانیم! علیایحال، فقه همهچیز هست و هیچچیز نیست. نمیتوان تعریف شستهرفته و جامع و مانعی برایش ارائه داد. بااینجال من دوستش دارم. یک زمانی باهوشهای ما یا شاعر و ادیب شدند مثل حافظ یا رفتند دنبال علم موضوعه آن زمان که فقه بود و کمی نجوم و نمیدانم ریاضیات ابتدائی مثل خوارزمی؛ یا انقدر خفن بودند که هردورا عالم شدند؛ مثل سعدی که فقیه ادیب بود یا خیام که ریاضیدان ادیب بود. بهرحال الهیات که مادر علوم فقهی در معنای اعم است، تاریخچهای عمیق در اینور و آنور بسفر دارد و اینجا هم کسی از بنده دگماتیسم نمیبیند. هرآنچه که فکر میکنم درست است میگویم ولاغیر.
فقه را که کنار بگذاریم، میرسیم به اصول فقه. اصول فقه شاید تنها اصول استنباط احکام و یافتن میوه حکم از میان ظواهر و اقشار آنست یا بقول آن حقوقدان بزرگی که فکر کنم جناب محقق داماد بود (شک دارم حقیقتش) معادل فلسفه حقوق غربیها است برای ما. بااینکه این اطلاق دقیق نیست، چراکه قطعا تعارضاتی میان اصول فقه و فلسفه حقوق خواهیم یافت اما چون علم اصول از ماهیت اصلی استنباط صرف فاصله گرفته، بیراه نیست به آن حقوقدان بزرگ آفرین بگوئیم و حرفش را تکرار کنیم.
حالا که، تا حدی، دانستیم اصول فقه چیست، باید اشاره کنم بنظر حقیر عقلیترین قسمت امامیه یا حتی اسلام همین اصول فقهش باشد. اساسا وقتی فقیه و مجتهد و عالم و عابد به در بسته فقدان معصوم و احکام جدید خورد، از روی عقل محض که از معتزله به ارث برده بود، اصول فقه را اختراع کرد. مرحوم ابوالحسن محمدی مدعی بود چون ما ۱۲ امام علاوهبر پیفمبر ص برای استفتاء و استحراج احکام داشتیم، و هرجا کم میآوردیم مراجعه میکردیم به معصوم وقت، علم اصول ما دیرتر بوجود آمده احتمالا عمق مدل اهل جمهورش را ندارد. عارضم که من که باشم مخالفت کنم بااینحال باید بگویم این فرمایش بسختی مورد تردید است. فقیهان ما، خلاف دیگران، اصطلاحا decentralized عمل میکردند. وقتی صاحب مکاسب میگفت اگر عقل را از اصول فقه بگیری انگار اصلا اصول یاد نگرفتی، شاگردش جناب آخوند میگفت با احترام به شیخ انصاری، نه از این خبرها نیست. اصلا اصول را اختراع کردیم که عقل را کنار بگذاریم. عقل ما محدود و فلان و چنان است و از عهده استنباط حقیقت شرعیه ناتوان. بگذریم. اقتصاد کلام را نباید بیتوجه رها کرد.
در علم اصول، ما یک سری چیزها داریم بنام اصول علمیه. در یک کتابی میخواندم اصول علمیه، که در ادامه چندتا را میگویم، ما را قرار است از تحیر تردید خارج کند. یا جایی دیگر نوشته بود در مقام شک به آن استناد میکنیم. یا به بیان آن حقوقدان دیگر که از او تعهدات را یاد گرفتم و کمی لسان حقوقی، الاصل دلیل من حیث لا دلیل؛ اگر دلیلی نبود برای کشف حقیقت، بگو اصل بر فلان است. خب این آخری برای زندگی من واقعا راهگشا بوده.
اصول عملیه زیادند. اینجا هم خیلی بحث ما نیستند که چی هست و چی نیست. مهمترین اینها که شاید ام الاصول باشد عدم است. هرجا شک کردم فلان چیز هست یا نه، عقل سلیم میگوید نه آقا نیست، وجود ندارد. مگر خلافش را بیایی اثبات کنی. خدازدهای ممکن است بگوید واکسن فلج اطفال را بیل گیتس احتراع (!) کرده که بیاید جمعیت ما جهان سومیها را محدود و کم کند که ما عالمگیر نشویم. بیائید این سخن بیهوده را تحلیل کنیم:
- واکسن فلج اطفال را بیل گیتس احتراع کرده؛ دلیلی میان ارتباط بیل گیتس و فلان واکسن هست؟ نمیدانیم، متحیر هستیم، شک داریم، اصلا بعید است پس مطابق اصل عدم، میگوئیم نه آقا برو کتاب بخوا.
- واکسن فلج اطفال موجب تحدید جمعیت ما میشود؛ مثل قبلی، یعنی رابطهای هست میان درمان فلج اطفال و مرگ کودکان؟ خیلی میخواهد نادان باشیم که اصلا این سوال را بپرسیم اما خب ترجمه عبارت «آیا واکسن فلج اطفال بچههای ما را میکشد» است. بهرحال طبق اصل عدم نه آقا از این خبرها نیست. ارتباطی نمیبینیم، نمیدانیم، مادامیکه محققین حقیقت واقعی را کشف نکردهاند نه چنین نیست.
- اصلا مگر بیل گیتس میخواهد ما را بکشد؟ نیت او چیست؟ حقیقت واقعی که این وسط قربانی جهل شده چیست؟ اینجا علم اصول بهکار ما میآید و میگوید اگر بیل گیتس بخواهد واقعا ما را بکشد، لازم است در ذهن او سوءنیتی مستتر باشد. آیا میدانیم هست؟ یعنی آیا میدانیم او یک قاتل لعنتی است که از خون بچهها تغذیه میکند؟ نمیدانم. پاسخش با شما.
میبینیم که مسئله اصل خیلی به کار ما میآید. حالا اصلا خود این اصل را بر چه اساسی ما اختراع کردهایم برای رفع تحیر؟ خب اینجا وارد فلسفه حقوق میتوانیم بشویم اگر خیلی عمیق و دقیق شویم اما خب اینجا جایش نیست من هم متخصصش نیستم. بااینحال، میتوانم بگویم در این سالها خیلی وقتها اصول را دیدهام برپایه ظاهر یا غلبه یا مصلحت یا عقل محض جعل کردهاند. مثلا میگوئیم اصولا سمند ئیافسون هرروز صبح اگر استارت بزنیم روشن میشود. خب بدیهی است، صد و پنجاه شصت بار استارت زدهایم روشن شده، پس از این ببعد هم روشن میشود احتمالا (به این میگوئیم استصحاب؛ یعنی مادامیکه تغییری رخ نداده، مثلا موتور شاتون نزده، میگوییم هیچی نشده که واقعیت را تغییر دهد پس وضع پیشین را ابقاء کرده میگوئیم فردا هم روشن میشود). یا میگویند وقتی یکی مجنون ادواری است، یعنی عقلش کم است عموما و گاهی یهو سالم میشود چمیدانم فراموشی گرفته و الی آخر، اصل بر اینست که عقود و معاملاتش نفوذ حقوقی ندارد. خب این برپایه غلبه است؛ هربار دیدیمش، عقلش کم بود مجنون بود و مجنون نباید انشاء عقد کند؛ پس عقدش اصولا باطل است.
اگر توجه کرده باشید مثال آخر این بود که اصولا باطل است. خب این مفید دو معنی است. یکی اینکه من از اصل کمک گرفتم برای استنباط حکم و اینکه خب چون اصل از واقعیت خبر نمیدهد، خلافش را میتوان اثبات کرد. یعنی اگر چمیدانم ویدئویی از او داشتی موقع انعقاد که داشت تویش میخندید و حرفهای سالم میزد، رادیکال دو را تا هشت رقم اعشار از حفظ میگفت یا گودرز را به شقایق متصل نمیکرد، احتمالا هرکس دیگری هم که او را میدید با خود میگفت او سالم است. پس در آن لحظه خاص، میگوئیم آقای مجنون ادواری (ادواری یعنی دوری یعنی حنونش میآید و میرود) سالم بوده پس عقد صحیح و واجد نفوذ حقوقی است.
تا اینجا اصل را گفتم، استثناء را هم گفتم. منابعی که بوسیله آن میتوانیم تاسیس اصل کنیم را هم گفتم. مقدمه کافی است.
سابق بر این بنده قائل به این بودم که کتاب و فیلمی که مورد توجه، تمجید و علاقه عموم میگیرد چرت محض است؛ اصولا. خب این ناشی از یک منطق بود که چون عقلا در اقلیت اند، و عقلایند که میتوانند کتاب خوب معرفی کنند پس وقتی یکی توی خیابان به تو کتاب معرفی کرد احتمالا عاقل نیست و کتاب هم اتلاف وقت و پول است. یا از باب غلبه میتوانیم بگوئیم اکثر کتبی که در دسترس اند شر و ور محض اند. کافی است یک نگاه به کتابفروشیی که از آن کتاب میخرید بیاندازید (یا صفحه اول فیدیبو). چند روز پیش رفته بودم به این کتابفروشی اداییای که ازش خوشم میآید (در ادامه میگویم چرا) و نگاهم به قفسههای بزرگش افتاد. کتاب نامههایی برای وقتهایی که حالت خوش نیست از یک نویسنده که من نمیشناسم با ۳۶۰ صفحه را گذاشته بود ۴۲۰ هزار تومان (چاپ ۱۴۰۴) و کتابی که من میخواستم بخرم را ۱۸۰ هزار تومان (چاپ ۱۴۰۱). همان تعداد صفحه، بیست تایی بیشتر، و کاغذ سفیدش مقابل کاغذ بالک. تازه این یکی از خریدهای موفقیتآمیزم نبود. یادم هست فلسفه سیاسی جین همپتن را جایی خریدم ۶۰ یا ۸۰ هزار تومان. میخواهم بگویم اکثریت دنبال چرت و پرت است. و اینجا کتابهای خوب تجدید چاپ نمیشود، و در ویترین کتابفروشیها خاک میخورد.
یا توی اینستاگرام یک ویدئو میبینی از یک ویوی خوشکل و دو عاشق که قطعهای از فیلمی سینمایی است. با خودت میگویی عالی است. میروی بخش نظرات، میبینی همه ازش تعریف کردهاند و مفتون عشق زیبای این دو یار که از دو سوی اقیانوس به یک دره آمدهاند شدهاند. دانلود میکنی، دو ساعت از زندگیات را میدهی و بعد توی اتاقت میروی تا در تنهایی به کارهای بدت فکر کنی. و در سوی مخالف چشمه آرنوفسکی ثلث یا ربع هزینه تولید در گیشه بفروش میرود. عالی است.
اما خب، بعدها در تاسیس اصل کمی مهربانتر شدم. نگفتم وقتی بحث کتاب است، اگر معروف و مورد علاقه است، شر و ور محض است، اصولا - و خب مثل بیگانه خلافش را میشود اثبات کرد. بجایش گفتم اصولا کتاب خوب، محجور است و بدان توجهی نمیشود. حالا فرق اینها چیست؟ میگذارم برای جستار بعدی. شده ۱۶۰۰ کلمه و فعلا کافی است.
برگرفته شده از ayoonesi.blog.ir.

نظرات
ارسال یک نظر