پست‌ها

نقد آقای اقتصاددان (میمیک رویای امریکایی)

تصویر
توی اینوستوپدیا چیزها رو ساده توضیح می‌دن یک ویدئویی از یک جنابی که استادی در پادشاهی متحده هستند برای من فرستادند دوستی و گفتند نظرت چیه. منم گفتم من بچه پررو تشریف دارم، نظرم طولانیه. این هم نظر طولانی بنده. ویدئو رو این زیر قرار دادم. بعدا آیدی آقای اقتصاددان مترقی را توی اینستاگرام پیدا می‌کنم و می‌‌ذارم همین زیر. بااین‌حال باید تاکید کنم چند چیز را:  این مدل حرف زدن من، کنایی نیست، پیش‌فرض من هست؛ من با آقای پروفسور تا حد بسیار زیادی موافقم و سطلی‌ها به جفتمون می‌گن چپ‌چسو؛ احتمالا.     بطورکلی ادعای آقای اقتصاددان در یک گزاره خلاصه می‌شود که امکان ارتقای طبقه‌ای به آن شیوه‌ای که در دی‌ان‌ای ایالات متحده وجود داشته، امروز وجود ندارد. یک مهاجر یا وارث خانواده‌ای از حاشیه شهر احتمالا در خانه‌ای کوچکتر از مسکن پدر و مادرش جان می‌دهد و الی آخر. این مهم بااینکه خیلی دور از واقعیت نیست، باید بررسی شود با توجه به کدام مکتب اجتماعی مطلوب است. چراکه بررسی سبک و کیفیت زندگی یک داده ترازنامه‌ای نیست که درآمد مطلقی که با تورم متناسب شده باشد آن‌را شرح و توضیح کامل و جامع دهد با...

کاربست اصول فقه در زندگانی (شماره ۱)

تصویر
این رو توی وبلاگ ایرانی‌م نوشته بودم امروز عصر و اینجا منتشرش می‌کنم برای خالی نبودن عریضه. از این خانوم لیدی جاستیس خیلی خوشم میاد جدی.  همانطور که سابقا گفته بودم، این بلاگ باید برای موارد اضطراری مورد استفاده قرار بگیره. اما خب عافیت به آدمی مزه می‌کنه و من تنها کسی نیستم که دامنم رو بهش آلوده کردم. فارغ از این، دارم تلاش می‌کنم بلاگرم رو عاطفی، بلاگ اصلیم رو علمی-حرفه‌ای و اینجا رو دم‌دستی نگهدارم. پس خیلی هم کار بد و غیرعاقلانه‌ای نکردم. و اما بعد؛ اکثر مردم اسم فقه را که می‌شنوند یاد مصاحبه احکام و یک سری قاعده بی‌مزه می‌افتند که البته حق هم شاید داشته باشند اگر جهل و نادانی را حق بدانیم! علی‌ای‌حال، فقه همه‌چیز هست و هیچ‌چیز نیست. نمی‌توان تعریف شسته‌رفته و جامع و مانعی برایش ارائه داد. بااینجال من دوستش دارم. یک زمانی باهوش‌های ما یا شاعر و ادیب شدند مثل حافظ یا رفتند دنبال علم موضوعه آن زمان که فقه بود و کمی نجوم و نمی‌دانم ریاضیات ابتدائی مثل خوارزمی؛ یا انقدر خفن بودند که هردورا عالم شدند؛ مثل سعدی که فقیه ادیب بود یا خیام که ریاضیدان ادیب بود. بهرحال الهیات که مادر علو...

جسارت دانایی: چرا فلسفه رامین جهانبگلو پادزهر عصر میان‌مایگی است؟

تصویر
۱. مقدمه: بحران سکوت در دنیای پر سر و صدا در عصر تمدن مدرن، ما با پدیده‌ای فراگیر روبه‌رو هستیم که رامین جهانبگلو آن را «میان‌مایگی» می‌نامد؛ وضعیتی که در آن انسان، غرق در نویزهای بیهوده و مشغله‌های تکراری، «هنر زیستن» را به فراموشی سپرده است. جهانبگلو با نگاهی گزنده و منتقدانه در کتاب  The Courage to Exist ، میان‌مایگی را نه صرفاً یک ویژگی اخلاقی، بلکه پناهگاهی امن برای فرار از «ملال هستی‌شناختی» (Ontological Boredom) توصیف می‌کند.او با استناد به تحلیل آرتور شوپنهاور، زندگی انسان را نوسانی میان دو قطب «درد» و «ملال» می‌بیند. انسان امروز اگرچه همواره «کارهای زیادی برای انجام دادن دارد»، اما در درک ضروریات هستی ناتوان است. زیستن در این معنا، فراتر از حیات غریزی و بیولوژیک، یک «انتخاب جسورانه» است. جهانبگلو معتقد است که تمدن مدرن بر این توهم بنا شده که ما باید به هر قیمتی «موفق» باشیم، حتی اگر معنای اصیل زندگی را در این مسیر گم کنیم. پادزهر این وضعیت، بازگشت به سکوت و تاملی است که در آن «هنر زیستن» نه به مثابه یک وظیفه، بلکه به عنوان یک کنش متهورانه بازتعریف می‌شود. ۲. جسارت برای دان...

بازنشر: به بهانه صد سال تنهایی

تصویر
سریال خوبی از روی کتاب ساخته نتفلیکس که هنوز تمام نشده.  یک بلاگ فارسی دیگر دارم که بر یکی از سکوهای داخلی نگهداری می‌شود و اگر اینترنت باسنش قهوه‌ای باشد آنجا دلم را خالی می‌کنم. مثل چند روز پیش که چنین شد و نالیدم از وضع و حال. متن اصلی اینجاست و این فقط یک کپی است برای خالی نبودن عریضه. و اما بعد؛ ***  نسخه رایج در پادشاهی متحده که حق مطلب را بهتر ادا می‌کند مقابل ترجمه فارسی کتاب که از بهمن فرزانه است و مثل باقی ترجمه‌های رایج، اگر نسخه پیش از انقلابش را پیدا کردید خیلی بهتر است چون کمتر مجبورید از قوه خیالتان استفاده کنید. من فقط وقتی اینترنت به زرت و پرت می‌افتد اینجا می‌آیم. اینبار هم همین شده. یک کاربری در طاقچه کله ما را نامناسب کرده. و اما بعد؛ ببینید دوستان، اصلا در حاشیه‌زنی نباید نظر شخصی و غیرعالمانه را نوشت اما این بار از قاعده عدول می‌کنم برای نفع والا. هستند کسانی که نوشتند چیزی به ما اضافه نکرد، اینکه بخواهیم بپرسم فلان کتاب ادبی چیزی به ما اضافه کرد یا نه عبث هست. مثلا گلستان را اکثرا - انشاءالله - خوانده‌ایم؛ چه به شما اضافه شد؟ خصوصا که گلستان با شما صادق...

کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم!

تصویر
Ditlev Blunck's Nightmare, 1846, Nivaagaard Museum, Denmark شب یلدای امسال من از مصائب خالی نیست. فارغ از این‌ها در موقعیتی نیستم که بخواهم بخوانم و معنا کنم و ذوق کنم و برای شما بفرستم تا گوش ندهی. اینجا را هم نمی‌توانی، می‌دانم، می‌نویسم تا غمباد نگیرم والسلام. شرح ابیات از تنها شرحی که در دسترسم بود روی تبلتم، گذاشتم (منزل نیستم الحمدلله). ارتباط معنادار میان ابیات و حیات عاطفی بنده، دست خواننده محترم را می‌بوسد. الحمدلله. دوستتان دارم خانم محترم. این تصاویر از نورلایب گرفته شده. در سایت خود شارح هم البته هست هرچند کلام حافظ هم از صراحت بری نبود. اينهم الحمدلله. آرزو می‌کنم عذاب‌وجدان قضاوت پیشاپیش من، تا آخر عمرم گردنم را خم نگاه دارد. برای اولین بار آرزو می‌کنم در اشتباه باشم. 

دانته و بئاتریس

تصویر
النهایه آنچه پس از ٧٠٠ سال بئاتریس را به دانته رساند، نقاش معاصر Roberto Ferri بود و نه نیروی برتر. و البته بمناسبت روز جهانی بوسه و بزرگداشت دانته.  این پست کوتاه هست، چون اصولا این هنر، بصری هست. و خب نگار و عاشق، بزرگ اند و همینطور نگارگر. اینجا من اصلا کی هستم که چیزی بگم؟ باید از عظمت عشق جاودان، اونچه که حافظ را حافظ کرده حتا اگر دیوان از او بگریزند، لذت ببریم. حتا همین توضیحات هم اضافه است. خیلی اضافه.  “When I was asked to make The Kiss I knew that I was facing a challenge with immense responsibility, even towards my own artistic identity. I focused on the emotions of Dante and Beatrice and the work gradually took shape, materialising in a triumph of sensuality," says Roberto Ferri.  مشاهده ویدئو     |    منبع و مدلسازی مایای همین نقاشی از یک کاربری که اسمش رو یادم نمیاد:

بار دیگر؟ با می و ساغر بلی

تصویر
داستان امشب از آنجایی شروع شد که بنده در حین doom scrolling و کشتن لحظات حیات، در اینستاگرام برخوردم به ویدئویی از دکتر قمشه‌ای که غزلی از مولانا را بصورت پرسشی می‌خواند و قافیه را پاسخ می‌گرفت: نوبهار حسن آید سوی باغ بشکفد آن شاخه‌های تر؟ بلی طاق‌های سبز چون بندد چمن جفت گردد ورد و نیلوفر؟ بلی و در نهایت نتیجه می‌گرفت که دنیا اساسا کمدی است (کمدی بالاصالة یعنی آنچه که تراژدی نیست، با فرندز اشتباه نگیرید) و در نهایت به بیت دوم غزل نقبی می‌زد که: ساقی ما یاد این مستان کند؟ بار دیگر با می و ساغر بلی ببینید، در کل من خودم رو انقدر بزرگ نمی‌بینم که بخوام به کسی ایراد بگیرم در مسئله عظیمی مثل دیوان شمس، اونهم به آقای قمشه‌ای؛ اما بیاید ابتدای امر به ابتدای مثنوی توجه کنیم: بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند کز نِیِستان تا مرا بُبریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش همونطور که در ادبیات دبیرستان، تقریبا ما و بقیه، خوندیم، در اینجا شاعر از درد دوری ا...